دگرگونی

سهراب سپهری – هشت کتاب
دست من در رنگهای فطری بودن شناور شد
[پيوندِ ناخودآگاه شاعر با معرفت خاموش است که سخن میگوید]

Sohrab Sepehri
دوستان من کجا هستند ؟ روزهاشان پرتقالی باد !

سهراب سپهری
آسمان را بنشانیم میان دو هجای « هستی »
[ هس آسمان تی ]
غزل مرگ و زندگی با شعر سپهری، یزدانپناه عسکری – کرمانشاه، نشر سرانه 1400 ، ص 95

سهراب سپهری
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد .
[غرق در خود بودن]
غزل مرگ و زندگی با شعر سپهری، یزدانپناه عسکری – کرمانشاه، نشر سرانه 1400 ، ص 47

Sohrab Sepehri
آتش را بشویم، نی زار همهمه را خاکستر کنیم
Yazdanpanah Askari
[ بی عملی - Not-Doing ]
غزل مرگ و زندگی با شعر سپهری، یزدانپناه عسکری – کرمانشاه، نشر سرانه 1400 ، ص 10

Sohrab Sepehri
پاره پاره شدن کاغذ زیبایی
Yazdanpanah Askari
[ پير شدن ]

Sohrab Sepehri
و دهان را بگشاییم اگر ماه در آمد
Yazdanpanah Askari
گرفتار روزمرگی نبودن

توصیههایی برای از بين بردن باورها و پندارهای متداول، پذیرفته و قطعی پنداشته شده
بیایید از سایه - روشن برویم.
بر لب شبنم بایستیم، در برگ فرود آییم.
و اگر جا پایی دیدیم ، مسافر کهن را از پی برویم.
برگردیم، و نهراسیم، در ایوان آن روزگاران ، نوشابه جادو سر کشیم.
شب بوی ترانه ببوییم، چهره خود گم کنیم.
از روزن آن سوها بنگریم،
در به نوازش خطر بگشاییم.
خود روی دلهره پرپر کنیم.
نیاویزیم، نه به بند گریز، نه به دامان پناه.
نشتابیم ، نه به سوی روشن نزدیک ، نه به سمت مبهم دور.
عطش را بنشانیم ، پس به چشمه رویم.
غزل مرگ و زندگی با شعر سپهری، یزدانپناه عسکری - کرمانشاه: نشر سرانه، چاپ: اول 1400- ص 9
کتاب غزل مرگ و زندگی با شعر سپهری
سهراب سپهری خودش در خصوص نوشتههایش هیچ توضیحی نداده
و هنر دریافت را بر عهده خوانندهاش گذاشته است.
در واقع هنر سپهری همین عدم توضیح خودش میباشد
و پس از گذشت 70 سال و چاپ صدها کتاب و مقاله در
چگونگی این اشعار هنوز هم جایی برای تحلیل و تطبیق هست.
یزدانپناه عسکری
سهراب سپهری Sohrab Sepehri
من در این جشن ، موسیقی اختران را ، از درون سفالینهها میشنیدم
هشت كتاب ، سهراب سپهری
تهران : انتشارات طهوری 1385- صفحه 435
8:79 -8:143
YPA
سهراب سپهری Sohrab Sepehri
اهل کاشانم، اما شهر من کاشان نیست.
شهر من گمشده است. من با تاب، من با تب
خانهای در طرف دیگر شب ساختهام.
من در این خانه به گم نامی نمناک علف نزدیکم
I’m a native of Kashan but
My hometown is not Kashan
My hometown has been lost
Overcome with fever and with impatience
I have built another house on the other side of house
In this house I feel closer to the moist obscurity of grass
هشت كتاب ، سهراب سپهری – تهران : انتشارات طهوری 1385- صفحه21-30
یزدانپناه عسکری Yazdanpanah Askari
تاریخچۀ شخصی خود را از بین بردن Erasing Personal History
3:14-19 , 3:285-286
سهراب سپهری Sohrab Sepehri
در دل من چيزي است، مثل يك بيشۀ نور، مثل خواب دمصبح
و چنان بیتابم، كه دلم میخواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه.
دورها آوايي ست، كه مرا میخواند
In my heart there is something like a blaze.
Of light, like a morning dream
And so restless am I that I feel like running
To the far end of the plains, up to the mountaintop
A voice keeps calling me from afar.
هشت كتاب ، سهراب سپهری – تهران : انتشارات طهوری 1385- صفحه350-351
یزدانپناه عسکری Yazdanpanah Askari
بیقراری ناشی از باقیمانده معرفت خاموش
8:117-8:261
سهراب سپهری
Sohrab Sepehri
و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی میگشت.
And our hands would seek after something if death didn’t exist
هشت كتاب ، سهراب سپهری – تهران : انتشارات طهوری 1385- صفحه294
یزدانپناه عسکری
Yazdanpanah Askari
مرگ پایان دادن به خواستهها است و رنج جستجو را برمیدارد.
سهراب سپهری
لب دریا برویم ، تور در آب بیندازیم و بگیریم طراوت را از آب
هشت كتاب ، سهراب سپهری – تهران : انتشارات طهوری 1385- مسافر ص 295
یزدانپناه عسکری
مسافر
غروب بود. صدای هوش گیاهان به گوش میآمد.
مسافر آمده بود. و روی صندلی راحتی ، کنار چمن نشسته بود
دلم گرفته، دلم عجیب گرفته است.
تمام راه به یکچیز فکر میکردم و رنگ دامنهها هوش از سرم میبرد.
خطوط جاده در اندوه دشتها گم بود.
چه درههای عجیبی! و اسب، یادت هست، سپید بود
و مثل واژه پاکی، سکوت سبز چمنزار را چرا میکرد.
و بعد، غربت رنگین قریههای سر راه. و بعد تونلها.
دلم گرفته، دلم عجیب گرفته است. و هیچچیز،
نه این دقایق خوشبو، که روی شاخه نارنج میشود خاموش،
نه این صداقت حرفی، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست،
نه، هیچچیز مرا از هجوم خالی اطراف. نمیرهاند.
و فکر میکنم که این ترنم موزون حزن تا به ابد شنیده خواهد شد.
هشت كتاب ، سهراب سپهری – تهران : انتشارات طهوری 1385- مسافر صص 306-304
YPA
موجوداتی گذرا و مسافرانی موهوم
سهراب سپهری
Sohrab Sepehri
اهل کاشانم. پیشهام نقاشی است:
گاهگاهی قفسی میسازم با رنگ ، میفروشم به شما
تا به آواز شقایق که در آن زندانی است . دل تنهاییتان تازه شود.
چه خیالی ، چه خیالی ، ... میدانم . پردهام بیجان است.
خوب میدانم ، حوض نقاشی من بی ماهی است.
I’m a native of Kashan , I’m a painter
Now and then I build a cage by paint, sell it to you to refresh your heart
With the song of anemone which is imprisoned in it , What a faint dream, What a dream I know
My music is lifeless , I know well, my painting pond contains no fishes
هشت كتاب ، سهراب سپهری
تهران : انتشارات طهوری 1385- صفحه 273 و274
4:79 -4:151
Yazdanpanah Askari
سهراب سپهری
Sohrab Sepehri
چترها را باید بست . زیر باران باید رفت . فکر را ، خاطره را ، زیر باران باید برد .
…
زندگی آبتنی کردن در حوضچه ء " اکنون " است .
One must shut umbrellas , One must walk in the rain
One must carry the thought, the recollection in the rain
One must go walk in the rain with all the townsfolk
One must see friends in the rain , One must search love in the rain
One must sleep with a woman in the rain , One must play in the rain
One must write, talk and plant lotus flowers in the rain , Life is repeated wetting
Life is swimming in the pond of present
هشت كتاب ، سهراب سپهری – تهران : انتشارات طهوری 1385- صفحه 292
3:221-3:242 – 3:110 -3:119
دانلود
وَهُوَ الَّذِي يَتَوَفَّاكُمْ بِاللَّيْلِ
در شب تردید من ، برگ نگاه _ میروی با موج خاموشی کجا؟
ریشهام از هوشیاری خورده آب _ من کجا، خاک فراموشی کجا.
دور بود از سبزهزار رنگها _ زورق بستر فراز موج خواب.
پرتویی آیینه را لبریز کرد _ طرح من آلوده شد با آفتاب.
اندهی خم شد فراز شط نور _ چشم من در آب میبیند مرا.
سایه ترسی به ره لغزید و رفت _ جویباری خواب میبیند مرا.
در نسیم لغزشی رفتم به راه _ راه، نقش پای من از یاد برد.
سرگذشت من به لبها ره نیافت _ ریگ بادآوردهای را باد برد.
قرآن کریم، انعام 60
هشت كتاب ، سهراب سپهری – تهران : انتشارات طهوری 1385- روزنهای به رنگ - ص 156 - YPA
چشم ها را باید شست ، جور دیگر باید دید . / واژه ها را باید شست .
واژه باید خود باد ، واژه باید خود باران باش.
[وقتی اسطوره انسان شد فراموش کرد که اسطوره بوده است و دیدنش (seeing) شد، نگاه و معترف به چیزی نبودن.Silent knowledge ]
هشت کتاب ، سهراب سپهری – تهران : انتشارات طهوری 1385
سیگاری کنج لب اسطوره ،شهر بند انگشتی ها،عزیز آقایانی
45:321 - 45:291 - 40+1/20+24 - 10+9/50+17